تبليغاتX
وبلاگ حميدرضا هرندي
نوشته های من

اين دو روز است كه من

ز تو دورم اي خوب

ولي خود مي داني

عاقبت ، نزديكي است

عاقبت از تن خود

گرد اين راه دراز

با گل خنده كه بر روي لبت مي شكفد ...................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 15:13  توسط حمیدرضا هرندی  | 

مرا در ديده ات جا كن

به من بخشا تبسمهاي لبها

مرا مهمان به جام بوسه هايت كن

پرند شانه هايت را سرير و جايگاهم كن

 

مرا مهمان به دشت بازوانت كن

مرا تنها به موج مخمل گيسوي خود بسپار

رهايم كن...........................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 18:25  توسط حمیدرضا هرندی  | 

        

 

گوش كن ،

صداي باران است

صداي ريزش باران

به اين نشسته به ظلمت تاريك

صداي ريزش باران ، بروي كوچه ...................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 18:24  توسط حمیدرضا هرندی  | 

 

شب بود و هوا تاريك ، نور ضعيف چند ستاره و نگاه نيم رخ ماه از ميان ابرها بزور خود را به ده مي رساند ، باد زوزه كشان در كوچه هاي ده سرك مي كشيد و درميان اشباح درختان تبريزي كه خم و راست مي شدند ، محو مي شد . نور ضعيف اتاق كوچكي همچون نگيني به روي حلقه ي سياه ده خود نمايي مي كرد .

ننه كلثوم ، آرام و راحت به روي تشك و متكاي گُلي يكدست لميده بود و زير نور لرزان چراغ كه قسمتي از اطاق را روشن كرده بود ، لباس سبز رنگي را كه چند سال پيش با دست خودش از پشم گوسفندان ريسيده و بافته بود ، مي شكافت . دستان نحيف و استخواني اش ، همراه با رديف هاي لباس عقب و جلو كشيده مي شد و چشمهاي كم نور و گود افتاده اش به نخ ها قفل شده بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 12:32  توسط حمیدرضا هرندی  | 

 

ايكاش تو مي فهميدي

كه چه مي گويم من

به تو با اشعارم

آنچه را در روحم

آنچه را در قلبم

آنچه را مي بينم

آنچه را مي خواهم

 

ولي ايكاش تو مي فهميدي ........................................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 19:1  توسط حمیدرضا هرندی  | 

 

 

من از آن دورترين فاصله ها

به تو مي انديشم

و به آن زمزمه پاك نسيم

كه شميم نفست را

به مشامم  مي برد ،

و به آن خنده زيباي لبت

كه مرا پيش صدفها مي برد

 

من تفكر كردم .................................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 19:0  توسط حمیدرضا هرندی  | 

 

 

كلام در قالب لبهاي من مرده ست

وشب تاريك و بي نور است

سياهي هم به مانند پريشان گشته مويي نرم

بروي شانه ي تبدار سرخ شهر خفته ست

و من در انتظار ديدن يك هاله از گلبرگ گل مانند روي او

در اين تيره شب سرد زمستاني ............................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 18:57  توسط حمیدرضا هرندی  | 

 

 

 

باورم نيست كه تو

عاشق من گشتي ،

و به من بخشيدي ،

گوهر قلبت را ،

به من سرگشته ،

به من خسته ي از ره مانده بخشيدي ،.....................................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 19:32  توسط حمیدرضا هرندی  | 

 

 

همه با صداي جيغ بلند شهين خانم به حياط دويدند ، همه بودند ، آقا جان و مادر جان كه من و برادرام و خواهر م  با بابا و مامان هميشه تابستان ها به ويلاي آنها مي امديم ، اين دو با مهرباني و روي خوش همواره پذيراي ما بودند ، هرچند كه گاهگاهي مامان با بابا سر مسائل پيش و پا افتاده اي بگو مگو مي كرد ولي باز مادر جان به عنوان مادر شوهري نمونه هميشه طرف او را مي گرفت و او را شرمنده مي كرد .هما خان هم توي حياط امده بود ، البته او هميشه در خدمتگزاري آماده بود ،  هرچند خانه ي انها و اقا چان با در باريك و كوتاهي كه حالا ديگر زوارش در رفته بود جدا مي شدند ولي هميشه با كوچكترين صدايي سرو كله هما خانم پيدا مي شد و با صداي بلند و لهچه شاهرودي مي گفت: " خانم جان اتفاقي اوفتاده؟"  . اقا اسماعيل رعيت آقا جان هم يكهو وارد حياط شده بود تا از اتفاقي كه افتاده بود اگاه بشه ، صداي شهين خانم مثل كارت دعوتي همه را به حياط خانه دعوت كرده بود،  مامان و بابا هم در حالي كه امير و شاهپور را دنبال خود مي كشيدند به حياط دويده بودند ،..................................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 19:30  توسط حمیدرضا هرندی  | 

 

 ببين ، ببين كه چگونه ،

مسخ گشته ام ،

ببين ، ببين كه چگونه ،

دستهايم را ،

براي در بر گرفتنت ، گشوده ام ،

بيا ، .......................................................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 19:28  توسط حمیدرضا هرندی  | 

باز امشب در سرم شوري دگر آواز مي خواند ،

كسي در خلوتم ،

يك ريز و پي در پي ،

مرا آواز مي خواند ،

 

به انديشه فرو رفتم ،

به ياد باغ نوروزي ،.................................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 19:10  توسط حمیدرضا هرندی  | 

غبار لبخند

 

من نمي دانستم

كه چه افسون كند آن چشم درخشنده ي تو جانم را

من نمي دانستم

كه چه افسون كند آن موي پريشان شده ات قلبم را

 ....................................................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 9:50  توسط حمیدرضا هرندی  |